پنجشنبه ۰۴ تیر ۱۴۰۵
الخميس ١٠ محرم ١٤٤٨
Thursday 25 June 2026
متن خبر

شهید دانشگاه آزاد اسلامی که زندگی‌اش رنگ عاشورا داشت؛ از هوش مصنوعی تا آسمان شهادت

پنجشنبه ۰۴ تیر ۱۴۰۵
شهید دانشگاه آزاد اسلامی که زندگی‌اش رنگ عاشورا داشت؛ از هوش مصنوعی تا آسمان شهادت
پدر شهید سیدعباس رسولی آهاری، از نذرِ حسینی در مجلس تعزیه خوانسار تا شهادتِ فرزندش در بمباران تهرانپارس روایت می‌کند؛ شهادتی با پیکری ارباً ارباً، سری جدا از تن و انگشتری با نقش «یا قاطعَ الکفین»؛ نشانه‌هایی که هرکدام، روضه‌ای از کربلا را زمزمه می‌کنند.

پدر شهید سیدعباس رسولی آهاری دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی در گفت‌وگویی تفصیلی با خبرنگار آگاه، سرگذشت فرزندش را از روزی که با نذرِ حسینی متولد شد تا شهادت در بمباران جنگ تحمیلی سوم روایت کرده است. روایتی که در آن، نخبگی علمی، فعالیت‌های مسجدی و دلدادگی به رهبری، مسیر یک جوان را تا هم‌نشینی با سید و سالار شهیدان اباعبدالله الحسین ترسیم می‌کند؛ مسیری که با انگشتری با نقش «یا قاطعَ الکفین» و پیکری ارباً ارباً، مهر تأییدی بر قبولیِ نذری بود که سال‌ها پیش در مجلس تعزیه خوانسار بسته شد؛ تقدیری که از همان لحظه، نام «عباس» را نه تنها بر شناسنامه، که بر لوحِ آسمانیِ شهدا ثبت کرد.

نخبه‌ای که با نذرِ حسینی متولد شد

فرزندتان دوران کودکی و نوجوانی خود را در چه فضایی سپری کرد و چه عواملی در شکل‌گیری شخصیت علمی و مذهبی او مؤثر بود؟

عباس متولد سال ۱۳۸۱ بود و در مقطع کارشناسی ارشد رشته کامپیوتر و هوش مصنوعی در دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال تحصیل می‌کرد. کارشناسی خودش را هم در رشته مهندسی برق از دانشگاه علم و فرهنگ که در منطقه پونک تهران واقع شده است پشت سر گذاشت. عباس از متخصصین و نخبگان هوش مصنوعی و کامپیوتر به شمار می‌آمد.

چند سال قبل از به دنیا آمدن عباس، یعنی حدود سال ۷۰ بود که با پدرم و خانواده‌ام سمت قودجان خوانسار رفته بودیم. آن روز در مکانی که حضور داشتیم، تعزیه‌خوانی می‌کردند و تعزیه حضرت عباس را می‌خواندند. من همان جا نذر کردم اگر خداوند به من پسری عطا کند، نامش را عباس بگذارم تا خادم و نوکر امام حسین باشد و اگر دختر داد، اسمش را زهرا بگذارم. قسمت شد و خدا همین یک پسر را به ما عطا کرد و بر اساس نذری که داشتم اسمش را عباس گذاشتیم و پسرم را وقف حضرت عباس و امام حسین کردیم.

از مدرسه تا مربیگری مسجد؛ مجاهدت‌های یک نوجوان انقلابی

این شهید بزرگوار از چه سنی و با چه انگیزه‌ای جذب مسجد شد و چه عواملی باعث شد از یک نوجوان مسجدی، به مربی و پرورش‌دهنده نسل بعدی تبدیل شود؟

عباس تقریباً از کلاس ششم، در سن ده یا یازده سالگی، به مسجد رسول‌الله در خیابان رجبی که نزدیک منزل ما بود رفت و جذب مسجد شد. او فعالیت‌های فرهنگی را در آنجا آغاز کرد. حجت‌الاسلام سخایی، مربی پرورشی عباس و دیگر نوجوانان بود و همراه با حجت‌الاسلام عرب، با درایت و تدبیر ویژه‌ای این بچه‌ها را در مسیر تربیت دینی و فرهنگی پرورش دادند.

خانواده ما نیز همواره خانواده‌ای مذهبی بود و با امام حسین و فضا‌های عاشورایی همچون تعزیه و مداحی، ارتباط معنوی عمیقی داشتیم. از آنجایی که با پدرم در یک خانه زندگی می‌کردیم و او خود خدمتگزار امام حسین بود، عباس در همین حال و هوای معنوی رشد کرد و در همین مسیر گام برداشت. پس از مدتی که جذب مسجد شد، این مسیر برای او جدی‌تر ادامه یافت.

عباس چندین سال در دوره‌های فرهنگی مسجد شرکت کرد و به عنوان یک دانش‌آموز مستعد شناخته می‌شد. پس از مدتی به درجه مربیگری رسید و خودش مسئولیت تربیت و پرورش نوجوانان مسجد را بر عهده گرفت و به عنوان یک فعال فرهنگی مؤثر، با بچه‌ها کار می‌کرد و آگاهن را در مسیر صحیح هدایت می‌نمود.

عباس در ایام اربعین، دو یا سه مرتبه به کربلا مشرف شده بود، اما سال گذشته، خودش بچه‌های گروهش را با کاروان‌های اربعین به زیارت برد و در این تصمیم ارزشمند، دو مربی دیگر مسجد نیز او را یاری کردند.

به جای اینکه یک جوان بیست و سه ساله شاید به دنبال تفریح و استراحت باشد، عباس حتی ساعت ۲۲ یا ۲۳ شب که از مسجد به خانه بازمی‌گشت، همچنان مشغول کار‌های مسجد بود؛ پوستر می‌زد، برنامه‌ریزی فرهنگی می‌کرد و لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت. عباس حتی یکی از رابطین طرح آرمان میان مساجد مناطق هفت، هشت و چهار بود.

گاهی که به اتاقش سر می‌زدیم، تا ساعت ۱ یا ۲ نیمه‌شب مشغول طراحی و برنامه‌ریزی فرهنگی بود و گاهی هنگام کار خوابش می‌برد، اما دوباره ساعت چهار صبح برای نماز بیدار می‌شد، نماز می‌خواند و دوباره به فعالیت ادامه می‌داد و هیچ آرامشی برای خودش فراهم نمی‌کرد. من و مادرش کمتر او را در خانه می‌دیدیم؛ اصلاً فکر و ذکر و دغدغه‌اش این بود که کار‌های مسجد با قدرت و قوت پیش برود.

عباس و دوستانش که فعال فرهنگی بودند، قبلاً در مسجد رسول‌الله فعالیت می‌کردند، اما تقریباً سه یا چهار سال پیش، حجت‌الاسلام صفایی به مسجد صاحب‌الزمان آمد و عباس و دوستانش نیز برای ادامه فعالیت‌های فرهنگی به آن مسجد منتقل شدند. تا پیش از انتقال آنها به مسجد صاحب‌الزمان، بسیج و پایگاه آن مسجد رونق چندانی نداشت، اما از وقتی که عباس و دوستانش به آنجا آمدند، بسیج، پایگاه و فعالیت‌های آموزشی مسجد به کلی متحول شد و فعالیت‌های گسترده‌ای در آنجا صورت گرفت.

از ایثار تا اخلاص؛ روایتِ زیستِ شهداییِ یک جوان ۲۳ ساله

چه ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری در عباس بود که او را به این جایگاه والا رساند؟

یک جوان بیست و دو سه ساله، معمولاً به وسایل و تفریحات شخصی‌اش عشق می‌ورزد؛ اما عباس در میانِ همه اینها، ویژگیِ بارزی داشت و آن ایثار بود. بچه‌های مسجد هر وقت به موتور نیاز داشتند، موتورش را در اختیار آنها می‌گذاشت. یکی از شاگردانش توان مالی خرید لپ‌تاپ نداشت؛ عباس تا بعد از ظهر که در مسجد بود، لپ‌تاپ خودش را به آن جوان می‌داد و شب که می‌خواست به خانه برود، دوباره آن را پس می‌گرفت تا آن دوست هم بتواند کارهایش را پیش ببرد. اصلاً مدل زندگی‌اش مادی نبود و بسیار دست‌ودلباز بود.

همیشه با رویِ خوش و تبسّم با من و مادرش برخورد می‌کرد و احترامِ ما را به‌خوبی حفظ می‌نمود. پسری بسیار با حیا بود. تنها روزی که حالِ بدی داشت، روز شهادتِ رهبر انقلاب بود. صبح برای سحری بیدار شدیم، خبرِ شهادتِ رهبر را اعلام کردند. عباس وسایلش را جمع کرد و با دوستانش به میدان انقلاب رفت و پیگیرِ کار‌ها شد. بدترین حالی که از او دیدیم، همان روز بود.

عباس ویژگی‌های اخلاقیِ ارزشمندِ زیادی داشت، اما یکی از شاخصه‌هایی که برای ما بسیار مهم بود و دوستش داشتیم، نمازِ اولِ وقت بود. او پیش از سنِّ تکلیف هم به نماز و روزه پایبند بود و این دو موضوع برایش بسیار اهمیت داشت. ماه شعبان را کامل روزه گرفته بود و در ماه رمضان هم روزه بود؛ یعنی با زبان روزه، مانندِ امام حسین و اصحابش، به شهادت رسید.

سردار شهید قاسم سلیمانی فرموده است: برای رسیدن به درجه شهادت، باید همچون شهید زندگی کنید. عباس در زندگیش مانند شهدا زندگی می‌کرد؛ از کار‌های ناشایست پرهیز می‌کرد، از غیبت دوری می‌کرد و اگر در جمعی غیبتی می‌شد، یا تذکر می‌داد یا آن جمع را ترک می‌کرد.

سبک زندگی عباس این گونه بود که صبح ساعت ۷:۳۰ تا ۸ می‌رفت و ساعتِ پنج از سرکار برمی‌گشت و مستقیم به مسجد می‌رفت تا به مربیگری تربیتی بچه‌ها بپردازد. فعالیت فرهنگی‌اش در مسجد تا ساعت ۱۰ شب ادامه داشت و بعد از آن نیز برای فعالیت‌های آینده برنامه‌ریزی و طراحی می‌کرد. بعضی اوقات از مسجد که می‌آمد، به هیئت محمدرضا طاهری یا کهف‌الشهدا در ولنجک می‌رفت و انسِ عجیبی با آنجا داشت. بعضی شب‌ها که خسته از سرکار برمی‌گشت و می‌گفتیم استراحت کن، می‌گفت: «نه! باید به کهف‌الشهدا بروم.» انسِ زیادی با شهدا داشت و خداوند هم فیضِ شهادت را نصیبِ او و دوستانش کرد.

یکی از دوستان صمیمی عباس، شهید محمدرضا حشمتی، فرمانده بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال بود که با هم به شهادت رسیدند. عباس با او و دیگر دوستانش به کهف‌الشهدا می‌رفت و همان‌جا بود که خداوند، فیضِ شهادت را نصیبشان کرد.

شهادت در لحظه‌ای که دعا ناتمام ماند

در آن روز سرنوشت‌ساز، چه لحظاتی را پشت سر گذاشتید و چگونه از شهادت فرزندتان آگاه شدید؟

روزی که دشمنان آمریکایی و صهیونیستی ساختمان محل کار عباس را بمباران کردند، ساعت ۱۴:۱۰ دقیقه بود که عباس با مادرش تماس گرفت و خیلی خوشحال و خندان صحبت کرد. تنها پنج دقیقه بعد، یعنی ساعت ۱۴:۱۵، ساختمانشان مورد اصابت موشک قرار گرفت و عباس به همراه دوستانش به شهادت رسید.

مادرش می‌گفت: «داشتم دعا می‌خواندم که ناگهان قطعش کردم. هنوز دعایم تمام نشده بود که صدای انفجار را شنیدم و دلم خالی شد.»

بعد از حادثه، از ساعت ۱۵:۱۰ به عباس پیام دادم و تماس گرفتم، اما پاسخ نداد. گفتم شاید مأموریت داده‌اند. آن شب تا صبح چشم به راه بودیم. مادرش گفت: «اگر عباس شهید شده باشد چی؟» گفتم: «قبل از ما هم خیلی‌ها بودند که بچه‌هایشان شهید شده‌اند. ما هم باید دلمان را پیش دل آنها ببریم.» ظهر روز بعد بود که اعلام کردند ساختمان محل کار عباس بمباران شده است.

پیکری ارباً ارباً و انگشتری با یادِ "یا قاطعَ الکفین"

در روز‌های سخت پس از شهادت، چه صحنه‌هایی را از سر گذراندید و چگونه با این مصیبت بزرگ مواجه شدید؟

بعد از شهادت عباس به قطعه چهل و دو بهشت زهرا مراجعه کردم که مخصوص شهدای جنگ رمضان است. وقتی آنجا حضور پیدا کردم، گویی حادثه کربلا مقابل چشمانم بود و بسیاری از خانواده‌های شهدا که آنجا حضور داشتند به این موضوع اذعان می‌کردند. نحوه شهادت عباس و دوستانش کاملاً یادآور حادثه عاشوراست.

در مداحی‌ها و روایت‌ها نقل شده که شب عاشورا امام حسین (ع) همه اصحاب خود را جمع کرد و با آنها صحبت کرد. دقیقاً مانند این روایت، بعد از شهادت رهبر معظم انقلاب، جلسه‌ای برای عباس و دیگر همکارانش در شرکت برگزار شد و به آنها اعلام شد که شرایط کشور جنگی است و مرخصی آزاد است. مدیرعامل شرکت بعد‌ها برایم نقل کرد: از حدود صد و پنجاه تا شصت نفر، تنها پنج نفر مرخصی گرفته بودند و باقی همگی داوطلبانه برای دفاع از ایران و نظام جمهوری اسلامی در شرکت حضور پیدا کردند. حتی نیروی خدماتی شرکت گفته بود وقتی همه این جوانمردان پای کشورشان ایستاده‌اند، من هم مرخصی نمی‌گیرم. یکی از اقوام در همان برهه زمانی از سر دلسوزی به عباس گفت نمی‌شود نروی؟ عباس پاسخ داده بود: آنهایی که زیر بمباران و جنگ مشغول خدمت‌رسانی هستند، مگر پدر و مادر و خانواده ندارند؟ پس کشور ما چه می‌شود اگر آن را رها کنیم؟ عباس در موضوع دفاع از کشور و میهن بسیار معتقد و مصمم بود.

عباس طی حادثه حمله به فلکه چهارم تهرانپارس به شهادت رسید. وقتی به آنجا رفتیم، دیدیم ساختمان بر اثر اصابت موشک به هم پیچیده شده و هیچ‌کدام از پیکر‌ها قابل شناسایی ظاهری نبودند. سه روز در محل حادثه رفتیم و آمدیم و خاک‌ها را زیر و رو می‌کردیم. دقیقاً مصداق کربلا و حادثه‌ای بود که برای حضرت زینب (س) در گودال قتلگاه رخ داد؛ آنجا که نیزه‌ها و شمشیر‌های شکسته را کنار می‌زدند تا پیکر امام حسین را پیدا کنند. همان‌جا شعر «گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را» به یادم آمد. وقتی می‌گشتم، یک نفر به من گفت: شما دنبال چه می‌گردید؟ گفتم: دنبال پسرم. آنجا آهن‌پاره‌ها و خاک‌ها را کنار می‌زدند تا نشانه‌ای از آن عزیز پیدا کنند. گاهی دستی پیدا می‌شد، گاهی سری، گاهی تکه‌مویی؛ همه را جمع می‌کردند و برای آزمایش دی‌ان‌ای می‌بردند.

به یاد دارم روز جمعه بود که زنگ زدند و گفتند تست دی‌ان‌ای جواب داده، بیایید بهشت زهرا. بعد از مراجعه به بهشت زهرا، دو شماره به من دادند. تعجب کردم که چرا دو شماره داده‌اند؛ مگر چند عباس در آن حادثه شهید شده است؟ فردی که بغلم بود به گریه افتاد و چیزی نگفت. وقتی نوبت به شناسایی عکس‌های عباس رسید و مانیتور را دیدیم، متوجه شدم که مانند امام حسین (ع) سرش از بدنش جدا شده است. همان لحظه به او گفتم:‌ای پسر! تو همین‌طور که خودت دوست داشتی در راه امام حسین فدا بشی، مثل امام حسین هم شهید شدی. بعد از آن سجده شکر به جای آوردم که به جایگاهی که دوست داشت دست پیدا کرد. حتی سر نیم‌سوخته عباس مرا یاد روضه تنور و خولی در مورد امام حسین انداخت. دستان و پا‌های عباس در اثر انفجار قطع شده بود و همان لحظه گفتم: خدایا شکرت! عباس من نذر حضرت عباس بود و در راه او مثل خود آن حضرت به شهادت رسید. بدن این شهید مانند حضرت علی‌اکبر، ارباً ارباً شده بود.

شهید انگشتری داشت که روی آن نوشته بود «یا قاطعَ الکفین» (ای صاحب دست‌های بریده شده). آن روز حادثه، انگشتر دستش بود، اما وقتی وسایلش را گشتیم، پیدا نشد. بعد‌ها دیدیم که آن انگشتر از جای دیگری پیدا شد؛ احتمالاً به یکی از دوستانش داده بود و آن دوست شهید شد و انگشتر در دست او پیدا شد. بعد از چهل روز، آن انگشتر به دست ما رسید. وقتی بعد از شهادت عباس دیدم انگشترش نیست، یاد روضه ساربان و انگشت بریده اباعبدالله افتادم. حتی دوستش شهید حشمتی نیز ارباً ارباً شده بود و بعد از دفن، خانواده‌اش را خبر کردند که تکه‌های دیگری از پیکرش پیدا شده و دوباره آن قطعات را دفن کردند. عباس و دیگر جوانان در راه وطن و نظام واقعاً ایثار کردند.

دلدادگی به رهبری و وصیتِ زیارت عاشورا

شهید بزرگوار چه دغدغه‌ها و توصیه‌هایی نسبت به نظام جمهوری اسلامی و رهبر شهید انقلاب داشت؟

ارادت به رهبری در خونِ عباس بود و تمام کار‌هایی که انجام می‌داد، نشان‌دهنده همین ارادت بود. کار عباس در حوزه هوش مصنوعی بود، اما دریافتی‌اش در مقایسه با استاندارد‌های بین‌المللی یا حتی سختی کارش، جای تأمل داشت. با این حال، او پیروِ دستورات رهبری بود و دقیقاً مانند حاج‌قاسم، چشم و گوش بسته هر دستوری که رهبری مطرح می‌کردند، اجرا می‌نمود.

حتی وقتی به‌صورت پدر و پسری با هم صحبت می‌کردیم و از حقوقش می‌پرسیدم، می‌گفت: «بابا! ما به‌صورت دلی و برای آبادانی کشورمان به عشق رهبری کار می‌کنیم.» عباس اصلاً پول و درآمد دغدغه‌اش نبود و اعتقاد داشت خدا روزی‌رسان است و جور می‌کند. واقعاً هم خدا همیشه به عباس و ما کمک کرد.

عباس به‌صورت کلی دلداده اهل‌بیت و رهبر بود و در این راه سعادتمند و عاقبت‌بخیر شد. یکی از نکاتی که همواره مطرح می‌کرد این بود که همه در راه امام حسین، دین و اسلام قدم بردارند. بعد از شهادتش نیز افرادی از خانواده و بچه‌های مسجد که خواب عباس را دیده بودند، نقل می‌کردند که در خواب به همه سفارش کرده بود: «زیارت عاشورا زیاد بخوانید.»

وصیت پدر؛ تداوم راه شهیدان، رسالت نسل امروز

در پایان به عنوان پدر شهید، چه توصیه‌ای به نسل امروز و فعالان فرهنگی دارید تا راه شهدا ادامه پیدا کند و پرچم آگاهن بر زمین نماند؟

فعالیت‌های جهادیِ عباس و دوستانش، همچنین تلاش‌های شما و همکارانتان در عرصه رسانه، نشان می‌دهد که با وجود تنگنا‌های اقتصادی و تحریم‌های ظالمانه، همچنان با حداقل امکانات، حداکثر خدمات و فعالیت‌های مؤثر در حال انجام است. من به عنوان پدری که تنها فرزند خود را در راه اسلام و نظام تقدیم کرده‌ام، امیدوارم این پرچم بر زمین نماند و همگی در مسیر شهیدان گام بردارید. تداوم این راه، یعنی برافراشته ماندن پرچم شهدا و زنده نگه داشتن یاد و نام اباعبدالله الحسین (ع).

انقلاب اسلامی، حاصل خون‌های پاکی است که بیش از چهار دهه، این درخت تنومند را آبیاری کرده است. پس وظیفه همگان است که راه شهیدان، از جمله فرزندم و دیگر شهدا، ادامه یابد و این پرچم هرگز بر زمین نیفتد. نباید اجازه داد دشمنان با جنگ نرم، ارزش‌های اصیل انقلابی و اسلامی را از ما بگیرند. همه باید تلاش کنیم تا خون شهدا پایمال نشود و راه امام خمینی (ره)، رهبر شهید انقلاب و بالاتر از همه، پرچم اسلام و مکتب حسینی، همواره برافراشته بماند.

به خاطر دارم بعد از شهادت عباس، جمعی از نوجوانان و جوانان مسجد به منزل ما آمدند. به آگاهن گفتم: خوشحالیِ من به عنوان پدر شهید، در این است که هر یک از شما، یک عباس رسولی دیگر باشید؛ یک حاج قاسم سلیمانی، یک سردار حاجی‌زاده برای این کشور. امیدوارم همچون حبیب‌ابن‌مظاهر، با عمری خدمت به اسلام و نظام، به فیض شهادت نائل شوید؛ اما آنچه اهمیت دارد، جهاد و تلاش مستمر در راه آبادانی و پیشرفت این مرزوبوم است.

من تنها یک فرزند داشتم که او را تقدیم خدا، امام حسین و این کشور کرده‌ام و از این بابت نه تنها ناراحت نیستم، بلکه در پیشگاه خداوند سربلند هستم. آنچه مرا آزار می‌دهد، نه شهادت فرزندم، بلکه احتمالِ به زمین ماندنِ پرچمی است که او و همرزمانش برافراشتند.

انتهای خبر/258203/

اخبار اقتصادی
آژانس مسافرتی سلام پرواز ایرانیان
اخبار اجتماعی
فروشگاه اینترنتی سفیر